تبلیغات
میکروبیولوژیست - داستان چهار شمع

داستان چهار شمع

شنبه 25 تیر 1390 09:16 ق.ظ

نویسنده : تینا سپاسی
ارسال شده در: داستانک ،



یکی بود یکی نبود

چهار شمع به آهستگی می سوختند ودر محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید...

شمع اول گفت : من شمع صلح وآرامش هستم اما هیچ کس نمی تواند شعله ی مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی میمیرم

شعله ی صلح وآرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش گردید

شمع دوم گفت : من شمع ایمان هستم

برای بیشتر آدم ها دیگر در زندگی ضرورد نیستم . پس دلیلی وجود نداره که روشن بمانم

سپس با وزش نسیم ملایمی شعله ی ایمان نیز خاموش شد

شعله ی سوم با ناراحتی گفت :

من شمع عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم انسان ها من را در حاشیه ی زندگی خود قرار دادهاند واهمیت مرا درک نمی کنند آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیک ترین کسان خود عشق بورزند

طولی نکشید که شعله ی عشق نیز خاموش شد

ناگهان...

کودکی وارد اتاق شد وسه شمع را خاموش دید

چرا شما خاموش شده اید ؟ شما که می بایست تا آخر روشن می ماندید.

وشروع به گریه کرد

آنگاه شمع چهارم گفت :

نگران نباش تا زمانی که شعله ی من روشن است می توانم بقیه ی شمع ها را دوباره روشن کنم

من شمع امید هستم

کودک با چشمانی که از اشک و شوق می درخشید شمع امید را برداشت و با آن بقیه ی شمع ها را روشن کرد

نور امید هرگز از زندگیتان خاموش مباد!!

ویادمان باشد که هر کدام از ما در قبال نیاز کودک درونمان برای حفظ آرامش .  ایمان .  عشق و امید مسئولیم !!




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: داستان چهار شمع ، داستان کوتاه ، داستان ،
آخرین ویرایش: جمعه 18 مرداد 1392 06:33 ق.ظ